مرد در چمنزار

مرد نجوا کرد : «خدایا با من صحبت کن» ، یک چکاوک آواز خواند ولی مرد نشنید.

پس مرد با صدای بلند گفت : «خدایا با من صحبت کن» ، آذرخش در آسمان غرید ولی مرد متوجه نشد.

مرد فریاد زد : «خدایا یک معجزه به من نشان بده» ، یک زندگی متولد شد ولی مرد نفهمید.

مرد نا امیدانه گریه کرد و گفت : «خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم» پس خدا نزد مرد آمد و او را لمس کرد.

ولی مرد بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد!!

نویسنده : صحرا

/ 1 نظر / 12 بازدید
idenshz

‏جلسه سران فتنه http://www.teribon.ir/archives/3501