رفت

آمد اما بی صدا خندید و رفت               لحظه ای در کلبه ام تابید و رفت

آمد از خاک زمین اما چه زود                دامن از خاک زمین برچید و رفت

دیده از چشمان من پنهان نمود           از نگاهم رازها فهمید و رفت

گفتم اینجا روزنی از عشق نیست      پیکرش از حرف من لرزید و رفت

گفتم از چشمت بیفشان قطره ای      ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت

گفتمش من را مبر از خاطرت             خاطراتش را به من بخشید و رفت

/ 2 نظر / 6 بازدید
سارا

بد نبود

بنده خدا

سلام خیلی قشنگ بود واقعا زیبا گفتی