وه چه بیهوده

من برای این روزها اشک نمی ریزم، نه برای کارهای جاهلانه

نه برای حرفهای عاشقانه

من برای دلی اشک می ریزم

که خود نمیداند کدام محرکها را به امانت گرفته است

من برای خود اشک می ریزم

 که به دنبال محبت

همه جا رفت،

 به همه سر زد و آخر آن را در جایی یافت که گمان میکرد

آخر راه است

من برای آن روزهایی اشک می ریزم

 که باورهایم را قاب گرفتم و در اتاق دلم آویزان کردم

که هر کسی به این اتاق بیاید آنها را ببیند

ببیند که من برای خود چه خدایی ساختم

ببیند که " مطرب و درویش و حاجب را به این درگاه را ه نیست"

آری من آن حرفهای شیرین را قاب کردم

 تا روزی آنها را به همه نشان دهم

 و

 بگویم من آن بهشت کوچک را یافته ام. . . .

Image hosting by TinyPic

افسوس که دیر هنگامیست که آن حرفها دیگر برایم تکرار نمی شوند،

چه بایدکرد؟

 چگونه دیگر امید باید داشت به آن چشمها که روزی پر از التماس عشق بود؟

مرا چگونه میخواستی؟

چگونه می باید می بودم تا  از این وسوسه ها در امان باشم؟

من چه باید می کردم؟

و اکنون دیرهنگامیست گویی بیهوده میگریم . . . . . .

/ 1 نظر / 3 بازدید
نگار

dorud duste man webloge khub va haviye matalebe pormohtavai dari.ishala k hamishe shad bashi.vasat shadi tandorosti va kamyabiye ruzafzun arezumandam duste man. bdrud ta dorudi digar