شلم شوربا

زیـــارت قبـــول حاجـــی ...
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٧

 

حاج آقا ســـلام

شنیدم حاج خانم برای چنـــدمین بار دلــش هوس طواف کعبه را کرد

 وشما هم از خـــدا خواسته لبیک گفتید

با هم راهـــی شدین

حاجی مکه خـــوش گذشت؟

فکر کنم دینتــــان کامل شد

سنگ هایتان را به شــــیطان زدید؟

حاجی جان سوغاتی شما و حاج خانــــم برای ندامت میدهند؟

حاجی ،لبـــاست از جنس اعـــلاست؟

حاج آقـــا عجب دمـــپایی سفیدی!

سفر چطـــور بود حـــاجی؟

خوش گـــذشت؟

شنیدم حاج خانم خیـــلی ولخرجی کرده و

 چنــدتا النگو و سینه ریز گـــران قیمت خریده است

ارزونی وجودشون دارنــــگی و برازندگی

ولی حاجــی جان،

 خبر داری آقا رضا –همین هــــمسایه چند خانه بالاتر-

کلیه اش را فروخـــته تا بـــرای دخترش جهیزیه بخرد؟

چند روز پیش شنــــــیدم دختری از ساکنین همین خیابون

 برای پرداخت هزینه بـــــیمارستان مادرش خودش را فروخت

آن رضا و اون زن را بیـــخیال به من و تو چه ربطی دارد؟

حاجی شنیدم دیشب شــــام مفصلی به مهمانها دادی،

 چند کودک گرسنه دم در هــــی اذیت میکرند و غـــذا میخواستند

آنها را دیـــدی حاجی؟

با حرفام ســــرت را درد نیاورم حاجی جان،

فقط خواستم بگم : زیارتــــ قبولــــ حاجیـــ !!


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦

هــے غـَریبــﮧ (!)
شـَب ِ عـَروسے کــُت و شـَلوار ِ سیــآهش رآ بـﮧ او بپـُوشــآטּ
رنـگ ِ سیــآه بـﮧ مـَـرد ِ مـَـטּ خـیلے مے آیـَد
بـَند ِ کـِروآتـش رآ خـُـودت سـِفت کـُـטּ
ایــטּ کــآر رآ دوسـت دآرد
وقـتے دستــآنت رآ مے گیــرد
خـُـودت رآ در آغـُـوش ِ او بے انـدآز
بــآ ایــטּ کــآر احســآس ِ آرآمـِش مے کــُند
زَحمـَت ِ تــآج ِ عـَروس رآ نــَکش
سـَلیقـﮧ اش رآ خـُـوب مے دآنـَم ، بـَرآیت گـِرفتـﮧ اسـت
خـُلآصـﮧ کـُنم غـَریبـﮧ
جــآטּ ِ تـُـو و جــآטּ ِ مـَـرد ِ مـَـטּ . / . . .


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٥

بُت ها شکستنی بودند و
باور ها ماندگار...
چه ساده دل بود ابراهیم...


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٥

جایت را با دیگرى پر میکنند ...
احساس.......سیرى چند؟!؟
آدم هاى عجیبى دارد اینجا!!
دوستى هایشان ناگهانى ست ،
دلبستن هایشان غریب است ،
...و رفتنشان آشنا.....!!


comment نظرات ()
وصیتنامه !
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٩

اینجانب در کمال صحت عقل این متن را که در اصطلاح به آن وصیتنامه می گویند، می نویسم و  با ارزشترین اموال زندگیم را قسمت می کنم. از زندگی حرفی جز آه برایم باقی نماند وتنها چیزی است که می خواهم در آغوشم بگذارید و به خاک بسپارید ، باشد که دیگر نصیب هیچ بچه ای نشود، باشد که دیگر نصیب هیچ یک از دوستانم نشود که دایره ای به وسعت انسانهای دنیا را شامل می شود، باشد که دیگر هیچ بی وطنی دل وطن پرستی را مملو از آن نکند. عشقی را که پدر و مادرم به من داشتند به تمام فرزندان داریوش می سپارم تا بدانند در سخت ترین لحظه ها، گرمای دلشان به موهبت آن عشق بی پایان است و کشورم را از چنگال پسر ناخلف کوروش رها سازند. گرمای داغ کویر را به دل دوستانم می سپارم تا لحظه ای دوری عزیزانشان را حس نکنند. زمانی می اندیشیدم که بدنم را نصیب رگبار گلوله های مهاجمان وطنم می کنم ولی در دوره ای زیستم که گلوله ها از سلاح کسانی شلیک شد که گمان می کردم در آن دفاع هم رزمانم خواهند بود پس بدنم را به دست سخت ترین شکنجه گرها و سربی ترین گلوله های بی وطنان می سپارم تا دوستانم مجالی برای زیستن داشته باشند. آزادیم را به اوین می بخشم تا دیگر آن را به زور از کسی طلب نکند و تنها یک چیز برایم باقی ماند که نمی توانم آن را از خود دور کنم، عشق.عشقی که به خانواده ام دارم. تمام کسانی که می دانند و می خواهند عضوی از آن باشند تا  در خانه ام که به وسعت ایران آباد است به آسایش در آن زندگی کنند. باشد آنچه که آرزوی من بود حال شما باشد


comment نظرات ()