شلم شوربا

فقط برو
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱

امروز داشتم به این آهنگ امیر عباس گوش میدادم و کلی باهاش حال کردم. خواستم براتون بزارم تا شاید شما هم خوشتون بیاد.

 

دانلود :

فقط برو


comment نظرات ()
وصیتنامه !
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٩

اینجانب در کمال صحت عقل این متن را که در اصطلاح به آن وصیتنامه می گویند، می نویسم و  با ارزشترین اموال زندگیم را قسمت می کنم. از زندگی حرفی جز آه برایم باقی نماند وتنها چیزی است که می خواهم در آغوشم بگذارید و به خاک بسپارید ، باشد که دیگر نصیب هیچ بچه ای نشود، باشد که دیگر نصیب هیچ یک از دوستانم نشود که دایره ای به وسعت انسانهای دنیا را شامل می شود، باشد که دیگر هیچ بی وطنی دل وطن پرستی را مملو از آن نکند. عشقی را که پدر و مادرم به من داشتند به تمام فرزندان داریوش می سپارم تا بدانند در سخت ترین لحظه ها، گرمای دلشان به موهبت آن عشق بی پایان است و کشورم را از چنگال پسر ناخلف کوروش رها سازند. گرمای داغ کویر را به دل دوستانم می سپارم تا لحظه ای دوری عزیزانشان را حس نکنند. زمانی می اندیشیدم که بدنم را نصیب رگبار گلوله های مهاجمان وطنم می کنم ولی در دوره ای زیستم که گلوله ها از سلاح کسانی شلیک شد که گمان می کردم در آن دفاع هم رزمانم خواهند بود پس بدنم را به دست سخت ترین شکنجه گرها و سربی ترین گلوله های بی وطنان می سپارم تا دوستانم مجالی برای زیستن داشته باشند. آزادیم را به اوین می بخشم تا دیگر آن را به زور از کسی طلب نکند و تنها یک چیز برایم باقی ماند که نمی توانم آن را از خود دور کنم، عشق.عشقی که به خانواده ام دارم. تمام کسانی که می دانند و می خواهند عضوی از آن باشند تا  در خانه ام که به وسعت ایران آباد است به آسایش در آن زندگی کنند. باشد آنچه که آرزوی من بود حال شما باشد


comment نظرات ()
هرگز نخواب کوروش
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٩

هرگز نخواب کوروش
دارا جهان ندارد
رستم در این هیاهو
گرز گران ندارد
روز وداع خورشید
زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان
نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا
نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما
تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها
برکام دیگران شد
دارا کجای کاری؟
دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند: اینجا خدا ندارد
هرگز نخواب کوروش
ای مهر آریایی
بی نام تو وظن نیز
نام و نشان ندارد


comment نظرات ()
نظر یک ریاضیدان در باره زن و مرد
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦

اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1

اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم = 10

اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100

اگر دارای (اصل و نسب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000

 

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست پس ان انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت


comment نظرات ()
فریب
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦

پسر جوان و زیبارویی بود که فکر می کرد باید با زیباترین دختر جهان ازدواج کند.اوفکر می کرد به این ترتیب بچه هایش زیباترین بچه های روی زمین می شوند....پسر مدتی بااین فکر در جستجوی همسر یکتایی برای خودش گشت.طولی نکشید که پسر با پیرمردی آشنا شد که سه دختر باهوش و زیبا داشت.

پسر ازپیرمرد درخواست کرد که با یکی از دخترانش آشنا شود.

پیرمرد جواب داد: هیچ یک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که می خواهید آشنا شوید.

پسر خوشحال شد. دختر بزرگ پیرمرد را پسندید و باهم آشنا شدند.

چند هفته بعد، پسرپیش پیرمرد رفت و با مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خیلی زیبا است، اما یک عیب کوچکدارد. متوجه

نشدید؟! دخترتان کمی چاق است.

پیرمرد حرفش را تایید کرد و آشنایی با دختر دومش را به پسر پیشنهاد داد.

پسر بادختر دوم پیرمرد آشنا شد و به زودی با یکدیگر قرار ملاقات گذاشتند.

اما چند هفته بعد پسر دوباره پیش پیرمرد رفت و گفت: دختر شما خیلی خوب است.

امابه نظرم یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی لوچ است.

پیرمرد حرف او را تایید کرد و آشنایی با دختر سومش را به پسر پیشنهاد کرد.

به زودی پسر با دختر سوم پیرمرد دوست شد و با هم به تفریح رفتند.

یک هفته بعد پسر پیش پیرمرد رفت و با هیجان گفت: دختر شما مثل یشمِ بی لک است.همان کسی است که دنبالش می گشتم. اگر اجازه دهید، به رویایم برسم و با دختر سوم تان ازدواج کنم!

چندی بعد پسر با دختر سوم پیرمرد ازدواج کرد. چند ماه بعد همسرش دختری به دنیاآورد.

اما وقتی که پسر صورت بچه را دید، از وحشت در جایش میخکوب شد.

این زشت ترین بچه ای بود که به عمرش می دید. پسر بسیار غمگین شد و پیش پدر همسرش رفت وبا گِله گفت: چرا با این که هر دوی ما این قدر زیبا و خوش اندام هستیم، ولی بچه ما به این زشتی است؟

پیرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسیار خوبی بود.

اما او هم یک عیب کوچکداشت. متوجه نشدی؟!

او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود!!!

----همگان را برای مدتی و برخی را برای همیشه می توان فریفتاما همگان را برای همیشه هرگزمواظب باشید فریب نخوریددر انتخاب ملاکهای ازدواج دقت کنید.


comment نظرات ()
دلبری موقوف - بهرنگ قاسمی
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦

بادبان ها را بکشید

 

حال و هوای دل باز طوفانیست...

 

بگذارید به تلاطم بیافتم همچون موج.

 

باران عاشقی می بارد به اندام چوبی و چروکیده تن بی یارم.!

 

 

بدون حضور غم, از لنگر گاه بی کسی ام عبور می کنم امشب.

 

میروم ،می تازم بی پارو بهر او...!

 

عشق چیز دیگریست ,خودش می داند...!

 

 

 

 

 

بادبان ها را بکشید

 و به آفتاب بگویید

خیال تابیدن را ز سرش بیرون باندازد.

 

حرف ما طولانیست،روح دل بارانیست

 

راستی..!

 

مراسم آشتی کنان باران و عاشقی ام هست

 

خودش میداند

 

آهای پری های دریایی...!

 

دلبری موقوف

 

نگار من, شاه ماهی حادثه ساز خاطرات کودکی ام هست

 

حرف ما طولانیست،روح دل بارانیست

خودش میداند


comment نظرات ()
آهای دیوانه! - بهرنگ قاسمی
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦

در با تو بودن های خیالی پرسه میزنم..!

 

لبخندهای پی در پی،دزدکی نگاه کردن هایم به چشمانت..

 

رنگ عوض کردن هایم وقتی لبخند می زنی..!

 

 

نمی دانم چرا به جای تو فکر میکنم!?!

 

احساس می کنم دوستم داری اما به رویم نمی آوری

 

چه حدیث های نا گفته ای که بهر گیسوانت،مهربانیت نسروده ام.

 

اما مجال گفتنم نیست که نیست...!

 

نمی دانی که چقدر دست و پایم گم میشود وقتی می بینمت...!

 

چقدر دلگرم نوازشت میشوم ای زیباترین یار!

 

میخواهی کمی صمیمی تر باشیم ؟

 

بیخودی بخندیم برای هم؟

 

میخواهی کمی....

 

کمی که نه،زیاد کودکوانه رفتار کنیم؟!

 

 

چرا شرمانه با آن حالت معصوم دخترانه ات میخندی؟

 

دیوانه ام مگر؟!

 

دلت چرا لک نمی زند به بوسه هایم؟ چرا آغوشم را پس میزنی؟

 

نکند قهری با من ای دلبرک طناز؟

 

اصلا یا جای من هست در کنارت یا جای یادم..!!!

 

 

 

دیوانه میشوی.....

 

 

ای جان دلکم

 

....بیا

 

......بیا

 

 در آغوشم تا بگویم که

 

 

چقدر...............! ...........................

 

جانم؟

 

 

چقدر چی؟

 

دوباره میخندی...!!

 

 

آهای دیوانه!

 

دستم را نمیگیری؟

 

راستی!

 

آن انگشتری را که از خوشه های گندم برایت ساخته بودم را دوست داشتی؟

 

میخواهی بخندانمت؟

 

بروم بالای درخت؟!

 

فریاد بزنم که دوستت دارم؟!

 

همانند فیلم های هندی میخواهی قهرمانانه با خودم برمت به شهر عشق؟"

 

دوباره خندیدی....!

 

درست هست که خیال برداز زلفهایت هستم ای نگار

 

اما بدان دیوانه وار در حقیقت دوستت دارم!

 

جانم؟!

 

دوباره بگویم؟

 

مگر نشنیدی؟

 

آهان فهمیدم!

 

چشم دوباره میگویم اما می دانم که می دانی!

 

دوستت دارم ،در حقیقت دوستت دارم


comment نظرات ()
از خونتون بیاین بیرون
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦

آهنگ زنجیری (زنده یاد فرهاد)

 

 

خسته ام از همه ، خسته از دنیا
آسمان بشنو از ، قلب من این صدا
زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم
بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو

درهم مشکن زنجیر مرا ، بهتر که شوم رسوا
آن دم که دگر با دست شما ، پنهان شوم از چشم دنیا

* * * * *

خسته ام از همه ، خسته از دنیا
آسمان بشنو از ، قلب من این صدا
زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم
بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو

 


comment نظرات ()
قاصدک
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما، ‌اما
گرد بام و در من
بی‌ثمر می‌گردی

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک
در دل من همه کورند و کرند

دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می‌گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب

قاصدک هان،
ولی... آخر... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم...
خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند

مهدی اخوان ثالث


comment نظرات ()
گم شدن... ( نثر )
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢

دلم خیلی واسه خودم تنگ شده....
نمی دونم تو کدوم کوچه گمش کردم....
آخرین بار توی یه کوچه با دیوارهای قدیمی با اصالت و فرهنگ با هم بودیم....
من بودم و خودم....
مست از نسیم عشق به باهم بودن فکر می کردیم....
هر دری رو واسه پیدا کردن دلبر می زدیم...
گاهی من خسته می شدم و گاهی اون....
اما گاهی من به اون دلداری می دادم و گاهی اون به من...
نجوا کردن رو دوست داشتیم.....
می گفتیم و می گفتیم.... از عشق ... دل .... بودن.... و ماندن....
گاهی تنها نسیمی که گلبرگی رو نوازش کرده بود افکار آتشین مارو خنک می کرد...
راه عاشق بودن رو بلد بودیم....
می دونستیم عشق چند بخشه....
بخش اول... معرفت.... بخش دوم جنون... و بخش  آخر فنا....
ولی یهو هوا سرد شد...
تاریک شد...
کوچه گم شد....
شعله ها خاموش شد و من گم شدم....
و از اون روز دیگه کسی منو ندید..
نفهمید...
و نخواست..
حالا من گم شدم

و تو تاریکی گم شدن

تنها آوازه خوانی تنهام....

 


comment نظرات ()
مرد در چمنزار
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٠

مرد نجوا کرد : «خدایا با من صحبت کن» ، یک چکاوک آواز خواند ولی مرد نشنید.

پس مرد با صدای بلند گفت : «خدایا با من صحبت کن» ، آذرخش در آسمان غرید ولی مرد متوجه نشد.

مرد فریاد زد : «خدایا یک معجزه به من نشان بده» ، یک زندگی متولد شد ولی مرد نفهمید.

مرد نا امیدانه گریه کرد و گفت : «خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم» پس خدا نزد مرد آمد و او را لمس کرد.

ولی مرد بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد!!

نویسنده : صحرا


comment نظرات ()
هزار دستان (امیر جاهد)
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۸

هزار دستان به چمن دوباره آمد به سخن
که ای خسته از رنج دی ببین جشن گلهای من
بکن دل ز نقدینه جان بنه در کف می فروش
کنار گل و لاله دوجامی بزن
بنوش و چشم از مهر و مه بپوش مکش منت آسمان به دوش
مده دست به دست بی نمک نمک جز لب با نمک
جزای کردار ستم پیشگان دهد نفخه صور
دوای درد دل دلدادگان بود شور نشور
بسوزد از شر بشریکسر خشک و تر نماند آخر زین حیوان اثر
نیرزد این جهان بدین که بهر دل دل شکنی برون کنی پیرهنی از تنی
مکن این طنازی باما عبث به خود می نازی جانا
ازین بلند پروازی دانم کاخر شکار بازی جانم
همه شب سر بردن به یک دل دوجا نگران کاین دوران نماند به جا
تو مشو مایه آوارگی دست من و دامان تو
بنما چاره بیچارگی ما و عهد وپیمان تو
ریشه گر حاصلش این بار نیست تومده لاله دگر خار نیست
جاهد این میکده را آب گرفت کس در این معرکه هشیار نیست.

نویسنده : صحرا


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤

طپیدنهای دل ها ناله شد اهسته اهسته
رساتر گر شود این ناله ها فریاد می گردد
به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن زانرو
خرابی چون که از حد بگذرد اباد می گردد


فرخی یزدی


comment نظرات ()
شعر اعتراض نکردم از برتولت برشت
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند

من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .

پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند

من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
 

آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند

من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم

سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید

کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .

سرانجام به سراغ من آمدند

هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳

اینم آهنگ یار دبستانی من با صدای آقای منصور تهرانی

 

یار دبستانی من


comment نظرات ()
قصه گو
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤

 

یکی بود یکی نبود

غیر خدا هیچکی نبود

زیر این چرخ کبود

دیگه قصه ای نبود

قصه گو چند سال پیش

 

عمرش و داد به شما

کتاباش همه پاره شدن

طبق طبق سوخته شدن

اون روزا تو ده ما

قصه گو وقتی میشس قصه بگه

بچه ها دور و برش جم میشدن

سر تا پا گوش میشدن

قصه گو قصه می گف

قصه حاکم بد

همه رو کرده اسیر

یه روز از همون روزا

قصه گوی ده ما

 

دیگه قصه ای نگف

قصه گو اسیر حاکم شده بود

قصه هاش طناب دارش شده بود

قصه گو نبود قصه بگه

قصه حاکم بد

 

همه رو کرده اسیر

اما حاکم هنو بود

قصه ها تموم نشد

قصه گو ولی نبود

...


comment نظرات ()
سر کلاس نقاشی
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤

خورشید خانم چارقد مشکی نمی خواس
مثل شما با این سر و شکل و لباس
کپه نور ما سبک تر از هواس
خورشید خانم رهاتر از من و شماس

هر کی می خواد با کلاشی
سر کلاس نقاشی
پیرهن گلدار نکشیم
خاطره یار نکشیم
درخت سر باز نکشیم
بد تر از اون ساز نکشیم

باید بدونه عاقبت
دو بال پرواز می کشیم
درای این مدرسه رو
رنگی و دلباز می کشیم
رو کاغذای بی صدا
ساز می کشیم ٬ ساز می کشیم


comment نظرات ()
سروده ای از فردوسی بزرگ که درود و داد و دَهِش یزدان بر او باد
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤

سروده ای از فردوسی بزرگ که درود و داد و دَهِش یزدان بر او باد

در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان

همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار

نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود

در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧

از باده مدهوشم کنید                    از باده مدهوشم کنید

من همان مجنون مست یاغی ام

روز و شب محتاج جام باقی ام

یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقی ام

در خرقه پنهان می کنم

می را کتمان میکنم

ترک ایمان میکنم

هی بشکنم پیمان و هی تجدید پیمان می کنم

ترک ایمان می کنم

از باده مدهوشم کنید                    از باده مدهوشم کنید

پندم ای زاهد مده    پندم ای زاهد مده

با که گویم   با که گویم

من نمی خواهم نصیحت بشنوم

آی آی مردم     پنبه در گوشم کنید

از باده مدهوشم کنید                    از باده مدهوشم کنید

دردی کشم   دردی کشم

بار رفیقان می کشم

پر می کشم همچون همای

در آتشم در آتشم در آتشم

ای وای و خاموشم کنید

از باده مدهوشم کنید                    از باده مدهوشم کنید

با که گویم   با که گویم

من نمی خواهم نصیحت بشنوم

آی آی مردم     پنبه در گوشم کنید

از باده مدهوشم کنید                    از باده مدهوشم کنید


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸

ما همیشه صداهای بلند را می شنویم ، پر رنگ ها را می بینیم، سخت ها را میخواهیم غافل از اینکه خوب ها آسان می آیند، بی رنگ می مانند، بی صدا می روند

***********

دراین بازار نامـــردی به دنبال چه میـــــــگردی؟ نمی یابی نشان هرگز تو از عشق وجوانمـــــردی! بروبگذر از این بازار'' از این مستی و طنـــازی! اگرچون کوه هم باشی در این دنیا تو می بـــــازی


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸

می دانی
پرنده را بی دلیل اعدام می کنی
در ژرف تو
آینه ایست
که قفس را انعکاس می دهد
و دستان تو محلولی ست
که انجماد روز را
در حوضچه شب غرق می کند

ای صمیمی
دیگر زندگی را نمی توان
در فرو مردن یک برگ
یا شکفتن یک گل
یا پریدن یک پرنده دید
ما در حجم کوچک خود رسوب می کنیم
آیا شود که باز درختان جوانی را
در راستای خیابان
پرورش دهیم

و صندوق های زرد پست
سنگین
ز غمنامه های زمانه نباشند؟
در سرزمینی که عشق آهنی ست
انتظار معجزه را بعید می دانم
باغبان مفلوک چه هدیه ای دارد؟

پرندگان
از شاخه های خشک پرواز می کنند
آن مرد زرد پوش
که تنها و بی وقفه گام می زند
با کوچه های ورود ممنوع
با خانه های به اجاره داده می شود
چه خواهد کرد
سرزمینی را که دوستش می داریم؟

پرندگان همه خیس اند
و گفتگویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی که عشق کاغذی است
انتظار معجزه را بعید می دانم

دوستت دارم عزیزم و منتظرت می مونم


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید و از این نفس ببرید

که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا

بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

بمیرید بمیرید و از این ابر بر آیید

چو زاین ابر بر آیید همه بدر منیرید

خموشید خموشید خموشی دم مرگ است

هم از زندگی است اینک ز خاموش نفیرید


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸

اى یار من اى یار من اى یار بی زنهار من

اى دلبر و دلدار من اى محرم و غمخوار من

 

اى در زمین ما را قمر اى نیمشب ما را سحر

اى در خطر ما را سپر اى ابر شکر بار من

 

خوش می روى در جان من خوش می کنی درمان من

اى دین و اى ایمان من اى بحر گوهر دار من

 

اى شب روان را مشعله اى بی دلان را سلسله

اى قبله ء هر قافله اى قافله سالار من

 

هم ره زنی هم ره برى هم ماهی و هم مشترى

هم این سرى هم گنج و استظهار من

 

چون بوسف پیغمبرى آیی که خواهم مشترى

تا آتشی اندر زنی در مصر و در بازار من

 

هم موسی اى بر طورمن عیسی هر رنجور من

هم نور نور نور من هم احمد مختار من

 

هم مونس زندان من هم دولت خندان من

والله که صد چندان من بگذشته از بسیار من

 

گویی مرا برجه بگو گویم چه گویم پیش تو

گویی بیا حجت مجو اى بندهء طرار من

 

گویم که گنجی شایگان گوید بلی نی رایگان

جان خواهم و آنگه چه جان گویم سبک کن بار من

 

گر گنج خواهی سر بنه ور عشق خواهی جان بده

درصف درآ واپس مجه اى حیدر کرار من


comment نظرات ()
خدایا کفر نمی‌گویم،
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،


چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟
!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی
.

خداوندا
!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی


‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌


و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته


به سوی ‌خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟
!

خداوندا
!

اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر


عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟
!

خداوندا
!

اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
.

خداوندا تو مسئولی
.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه دشوار است،


چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است


comment نظرات ()
دروغ میگن
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٧

شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ میگن      ادمای با وفا و مهربون دروغ میگن

اونا که میان به این بهونه که اومدن     از تو شهر قشنگ قصه ها دروغ میگن

اونا که فدات بشم تکه کلامشون شده     بزار بی پرده بگم که به شما دروغ میگن

اونا که با کتاب و ایه میخوان بگن     تا قیامت نمیشن ازت جدا دروغ میگن


comment نظرات ()
افسرده
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢

 

افسرده از این عشق رسوا میروم                         دلخسته از این بار غمها میروم

تنها شدم , تنهای تنها می روم                              ای با دل دیوانه ی  من آشنا

ای از من و افسانه های من جدا                           تنها شدم ، تنهای تنها میروم

ای همه خواب و خیالم                                       خواهم که باز آیی کنارم

                              روشن کنی شبهای تارم

بی تو من کسی ندارم                                         بیا دگر که بی قرارم

                             دور از تو امیدی ندارم

چشم مرا از گریه دریا می کنی                            با آشنا بیگانگی ها می کنی

                            با من چرا امروز و فردا می کنی؟

از زندگی سیرم نکن ای بی وفا                           آتش نزن قلب پر از عشق مرا

                          با من چرا امروز و فردا می کنی؟

ای همه خواب و خیالم                                     خواهم که باز آیی کنارم

                              روشن کنی شبهای تارم

بی تو من کسی ندارم                                        بیا دگر که بی قرارم

                             دور از تو امیدی ندارم


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦

من اگر روح پریشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازی دوران دارم
دل گریان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم
در غمستان نفسگیر، اگر
نفسم میگیرد
آرزو در دل من
متولد نشده، می میرد
یا اگر دست زمان درازای هر نفس
جان مرا میگیرد
دل گریان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترین انسانم
به وفای همه بی ایمانم
دل گریان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦

شکسپیر میگه: خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد


comment نظرات ()
کلاغ قارقاری
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۳

می گن کلاغ قارقاری
تو رو چه به باغ درباری
سکه نداری دون می خوای
عاشق مهربون می خوای

کاش بدونم دوستم داری
می گن که تو حق نداری
یک دلخوشی داشتم اونم
ازم گرفتن اجباری

پیقام رسید که اون ورا
جا نیست واسه کوچیک ترا
اهای کلاغ دیوونه
اونجا جای بزرگونه

کاش بدونم یک کسی هست
یک عمر میشه به پاش نشست
به پاش نشست و مرد براش
قارقاری کرد تو سرسراش

می گن باید فرار کنم 
دلمو آخه چی کار کنم
چه خاکی من بر سر این
تک دل بیقرار کنم

میگن کلاغ قار قاری
اخه تو رو چه به باغ درباری.........


پیقام رسید که اون ورا
جا نیست واسه کوچیک ترا
برو این ورا پیدات نشه
کسی عاشق صدات نشه
کور شو نبینی هیچکی تا
کسی شیفته ی نگات نشه

اهای کلاغ قارقاری...............................


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۳

چارلی چاپلین به دخترش:

 

 تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده! هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگه دار اگر هم یه روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد به او بگو که تو را بیش تر از خودم وکمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم  .


comment نظرات ()
پری کوچک غمگین
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۳

” من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد ”

(فروغ فرخزاد )


comment نظرات ()
امشب در سر شوری دارم
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱

 

امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، رازی باشد با ستارگان
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم

از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم

امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم
با ماه و پروین سخن می گویم، وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها، می کاهم از غمها
ماه و زهره را به طرب آرم،از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها، نغمه ای بر لب ها
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم

امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، رازی باشد با ستارگان
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم


comment نظرات ()
می گو یند......
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱

می گویند هر چه عشق ورزی عاشقتر می شوی ٬ درست است

 

ولی گاه عشق می ورزم و عاشقتر می شوم . ولی عشقم در کنارم نیست.

می گویند برای عشقت نامه بنویس٬ درست است .

نامه نوشتم  ولی به دست کسی نرسید و نیامد و ندیدم ، از او سراغی  و پیامی

می گویند تو جویای او باش او هم جویایت خواهد بود و بهم خواهید رسید درست است.

جویا بودم ٬ جویا بود ٬ ولی هرگز به هم نرسیدیم و ندیدیم یکدیگر را .... .


comment نظرات ()
همه از عشق می گویند.......
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱

همه از عشق می گویند . کتابها٬ روزنامه ها و مجلات درباره عشق و جاودانگی

     آن سخنهای فراوانی را بیان می کنند با کلام نمی توان عشق را درک کرد .

 عشق یک تجربه است . تجربه ای که در غریزه دوست داشتن ریشه دارد و دوست داشتن ٬بخشی از طبیعت ما انسانهاست. انسان چیزهای را دوست دارد که نیازهای  او را تامین می کنند .این مرحله از دوست داشتن بر محور لذت ٬ وابستگی و زیبایی ظاهری تکیه دارد وعشق نا امید نمی شود...........

   گاهی دوست داشتن تحت تاثیر حس مالکیت وخود خواهی ما قرار می گیرد و

 انسان معشوق را زندانی خواسته های خود می کند و خواسته هایش را برمعشوق٬تحمیل می کند . این نوع دوست داشتن هراس جدایی را در پی دارد.........

  هنگامی که حس دوست داشتن بالغ تر می شود٬ انسان عاشق٬  مسئولیت پذیر و دلسوز میشود و وفا داری و درک متقابل در وجودش ریشه  می گیرند.

  اما این مرحله از دوست داشتن دقیبی را نیز سایه به سایه خودش پرورش می دهد.

 رقیب این نوع دوست داشتن ٬ حس نفرت است و به همین دلیل این مرحله هم به  عنوان عشق شناخته نمی شود.

   هنگامی که حس دوست داشتن از همه عواطف وآرزوهای شخصی آزاد شود ٬

 عشق رابه ارمغان می آورد . در عشق قضاوت و قیاس وجود ندارد در وجود عاشق  تمام نیاز ها به سکوت می رسند . هنگامی که ذهن عاشق از همه ترسها ٬ حسادتها ٬ خشمها و انتقام جوییها آزاد شود ٬ حس خلوص و عشق را در خود مشاهده می کند .

   بنا بر این تجربه عشق. به خود فرد بستگی دارد . نه  راهنمایی وجود دارد٬ نه معلمی ٬ نه تعریفی..... آن چه که هست تنها یک تجربه است................. .

           

                                                                               پیام مهر(مایا)


comment نظرات ()
اندوه دل
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱

سا قیا امشب صدایت با صدایم ساز نیست
یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست
ساقیا امشب مخالف می نوازد تار تو
یا که من مست و خرابم یا که تارت تار نیست


comment نظرات ()
خداوندا تو هم یکبار عاشق شو !!
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱
خداوندا ، خداوندا تو هم یکبار عاشق شو
و بر گیر از لب میگون یاری بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبری با ترس و لرز و بیم
سر آن کوچه یک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردی
تو هم چون من به رسوایی میان ده سمر گردی
وفا داری کن و جور و جفایش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستی تو جمله او گردد
و بعداز آن در آغوش رقیبی مست و بی پروا
تماشا کن که تا بهتر بدانی حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه ای خواندی
که بنویسد تویی دینم تویی جسمم تویی جانم
ولی فردا همان فردا که آغاز جدایی هاست
بگوید کن فراموشم نمیخواهم پشیمانم
و تو مانند مرغ نیم بسمل پر زنی بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پیکر افلاک
خداوندا ، تو یک شب تیشه مردانگی بردار
و از ریشه بر افکن این درخت عشق و مستی را
و خواهی دید با محو کلام دوستت دارم
تو خواهی داد بر باد فنا بنیاد هستی را
وز آن پس هر دلی را کردی از عشق بتی دلشاد
به او درس وفا هم در کنار عشق خواهی داد
...
 

comment نظرات ()
سلام من یک خر هستم
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۸

سلام
من یک خر هستم
خری از نوع برتر
خری که اشرف مخلوقات خوانده شده است
من یک خر هستم وقتی
می فهمم و نمی توانم بگویم که می دانم
من یک خر هستم
وقتی که مملکت من روی نفت خوابیده
و کسی که بر من حکومت می کند سوخت را سهمیه بندی کرده
من یک خر هستم
وقتی در مملکتی که دارای سرمایه های ملی!!!! است
هر قرص نان به قیمت یک لیتر نفت عرضه می شود
وقتی خوردن مرغ برای هموطن من یک رویاست
من یک خر هستم
وقتی با زور بر من حکومت می شود
ومن در برابر زور ساکت می شوم

 

Iraq US Troops by شیطونک. 

وقتی که می بینم برق ما به کشورهای همسایه عرضه می شود
و پیرزن همسایه توی کوچه نشسته منتظر آمدن برق است
چون نمی تواند از پله ها بالا برود
من یک خر هستم
که در مملکتی زندگی می کنم که با مردم آن همانند جماعت خران رفتار می شود
اخبار دروغ
گرانی های پیاپی
وعده های واهی
.
.
.
من یک خر هستم
من را چه به سیاست؟!
بهتر است بروم پی کارم
و از پیش مظلوم تر باشم
بار بیشتری ببرم
کار بیشتری بکنم
تا ظلم بیشتری به من بشود
چون من جرات اعتراض ندارم
شاید روزی خرهای دیگر از حق من دفاع کنند!


comment نظرات ()
نامه ای به خدا!! نمیخوای زیرشو امضا کنی؟
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۸

پروردگار محترم:
با سلام :
احتراما،به استحضار می رساند نظر به اینکه طی بررسی های بعمل آمده توسط اینجانب ،علیرغم تمام نعمات و الطاف حضرت عالی در مراحل مختلف زندگی این حقیر ،به هیچ جایی نرسیده و همواره موجبات شرمساری نسل بشریت را فراهم نموده ام .لذا خواهشمند است پیرو تبصره بند اول قرار داد آفرینش  مورخه ١/١/١ منعقده فی مابین ابر جد اینجانب ،مشهور به آدم و حضرتعالی ،استعفای این حقیر را از مقام شامخ .........انسانیت بپذیرید./


comment نظرات ()
ساحل و صدف
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۸

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل می­افتد در آب می‌اندازد.


- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می­خواهد بدانم چه می­کنی؟


- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.


- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی­کند؟


مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

"برای این یکی اوضاع فرق کرد."


comment نظرات ()
واحه ای در لحظه
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۳

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم .

پشت هیچستان جایی­است

پشت هیچستان رگ­های هوا , پر قاصد­هایی است

که خبر می­آرند , از گل واشدهٌ دورترین بوتهٌ خاک .

روی شن­ها هم , نقش­های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپهٌ معراج شقایق رفتند .

پشت هیچستان , چتر خواهش باز است :

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود ,

زنگ باران به صدا می­آید .

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی , سایهٌ نارونی تا ابدیت جاریست

به سراغ من اگر می­آیید ,

نرم و آهسته بیایید ,مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

(سهراب سپهری)

,
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
ای بهترین بهانه برای دلتنگی هایم
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٢

ای بهترین بهانه برای دلتنگی هایم آیا روز تولد دوستی هایمان را به یاد داری؟

همان روزی که همچون پیچکی به دیوار های کاهگلی قلبم پیچیدی...

من تمام لحظه های با تو بودن را به یاد سپرده ام...

ریزش قطرات بلوری باران همچو نوایی خوش آهنگ

 دشت امید را تازه می کند و شب چهره زیبای تو را

 در دل آسمان خواب میگیرد دل کوچک من به شوق

 حضور مهتابی ات می تپد و نوید دیدار می دهد

تا لحظه ای که زنده هستم و نفس می کشم وجود گرمت را فراموش نخواهم کرد

                                              وجودت را پاس می نهم...     

                                          تو را به خاطر تمام خوبی هایت می ستایم

 تو شیرین ترین خاطره ای هستی که تا ابد بر صفحه دلم نقش بستی

 و مهربانترین هدیه خداوند به من

 چرا که چشمان عاشقت لحظه به لحظه این حقیقت زیبا را ابراز می کند      

زیباترین گلهای دنیا را در یک دسته

                  مناسبترین واژه های مهربانی را در یک کتاب و

                               قشنگ ترین ماهی های جهان را در یک آکواریوم بزرگ

 تنها نثار مهربانی چون تو می کنمعزیزم یک دنیا عشق و محبت خالصانه مرا بپذیر

                                 عزیزم عاشقانه دوستت دارم

                                          همراز لحظه های دلتنگیم...

خنده های گرم و دلنشین تو را بر لبانت می خواهم

تقدیم به تو که یادت در فکرم و عطر تو در میان لحظه های زندگیم ماندگار است

                     از خدا می خواهم ذره ذره وجودم را فدای وجودت کند

                    بهترین صدای زنذگی من تپش قلب توست.....

 


comment نظرات ()
خسته ام .......
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٢

من خسته ام ، خسته
خسته و سرگردان ، تنها و بی کس
گوشه اتاق تاریکم نشسته ام ،
مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش کشیده ام .
او کیست ؟
دو زانوی من ....

آری من دو زانوی خویش را در آغوش کشیده ام و او را میفشارم ،
تا حس سفر در دلم همیشه تازه بماند .
آری دو زانوی من همیشه مرا در یافتن عشق و حقیقت همراهی کردند ،
اما هیچگاه آن را نیافتم .
درها همه بسته بودند ،
قلبها یخ زده و توخالی.......
حال می خواهم بگریم .... فریاد بزنم ..... ناگفته ها را بازگو کنم .....
اما برای که ؟ اما برای چه؟
جز این دو زانوی من چه کسی است تا مرا دریابد.....؟
چه کسی است تا من بتوانم
با او از عشق و دوست داشتن بگویم .....؟
آرای به راستی که هیچ کس نیست .....
هست؟
من تنها هستم ، تنهای تنها ....
شاید فقط تنهایی مرا بفهمد .... شاید تنهایی بتواند
داغ تنهایی را در من آرام کند!
این دو زانوی من،
که هرگز مرا تنها نگذاشتند ،
اکنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ،
می خواهند در آغوش من بمانند....
تنهایی تنها کسی بود که من می توانستم برای او آرام آرام اشک بریزم .....
وآنگاه
آرام و بی صدا زانوهایم در آغوش من به خواب می رفتند
و من در آغوش سرد تنهایی.
تنهایی با همه رفافتش،
تک تک رویاهای مرا سوزاند،
رویای عشق را .... رویای فردا را....
اکنون من تنها هستم ... تنهای تنها
در اتاق تاریکم .....
پس ای تنهایی با من بمان ،
اما از تو خواهشی دارم میکنم
هیچ گاه حس عشق را در من همچون رویای عشقم نسوزان.
هر چند میدانم که تو او را هم از من خواهی گرفت ...
حال من در تنهایی خویش گم شده ام، همه چیز را از دست داده ام ، حتی خودم را ......

فقط میخواهم بگویم دوستت دارم


comment نظرات ()
برای تو عزیزم.................
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٢

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است

تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند

در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم

ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کرد

م تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم

و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم

تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت

 را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد که مرهمی شود برای دلتنگی هایم


comment نظرات ()
آدمی دو قلب دارد.....!
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٢

قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر.
قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد
همان که گاهی می شکند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود
...

با این دل است که عاشق می شویم

با این دل است که دعا می کنیم
با همین دل است که نفرین می کنیم
و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...


اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم
.
این قلب اما در سینه جا نمی شود

و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود


زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد

این همان قلب است که وقتی تونفرین می کنی او دعا می کند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد...

این قلب کار خودش را می کند
نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی


و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند...................


comment نظرات ()
ای کاش آرام آرام خودت میفهمیدی
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۱

به تو می اندیشم ،به توی که به روی قلبم پا گذاشتی،بدون آنکه بدانی

این قلب در دلم نهادی بدون آنکه بدانی این پرنده زخمی فقط به خاطر

تو اوج میگیرد،تادرآن سوی هستی،عشق رامعنا کند.

به توی که اشکم راسرازیرکردی بدون اینکه بدانی این چشمها همیشه

درکنارپنجره درانتظارتوبوده،به توی که آینه دست نخورده دلم رابا

ضربت یک سخن شکستنی...بدون آنکه بدانی این آینه فقط چهره تورا

در خود ترسیم کرده است.

توازمن یک تندیس بی روح ساخته ای امابدان،اگرچه تندیس،روح

ندارداما قلبی سوزان ترازآتش داردکه              نمی دانی


comment نظرات ()
به تو عادت کرده بودم
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۱

به تو عادت کرده بودم
ای به من نزدیک تر از من
ای حضورم از تو تازه
ای نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگی به شبنم
مثل عاشقی به غربت
مثل مجروحی به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه های من بی تو
تجربه کردن مرگه
زندگی کردن بی تو
من که در گریزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گریه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبریز سکوته
خونه از خاطره خالی
من پر از میل زوالم
عشق من تو در چه حالی


comment نظرات ()
دوست داشتن
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۱

از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذ ها
پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دوانه ی بت آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها

آری ... آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

.....

آه ... بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوب
بوزد بر تن ترانه من

آه ... بگذار زین دریچه باز
خفته در پرنیان رویاها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها

دانی از زندگی چه می خواهم
من با تو باشم ، تو ، پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو ، بار دیگر تو

آنچه در من نهفته ، دریاییست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها

بس که لبریزم از تو ، می خواهم
چون غباری ز خود فروریزم
زیر پای تو سر نهم آرام
به سبک سایه ی تو آویزم

آری ... آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست

heart.jpg


comment نظرات ()
به جانبازی فرهاد افسوس
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۱

مهرورزان زمانهای کهن هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که(( تو))یی بر نیاید دگر آواز از ((من))

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هرچه میل دوست ,بسپاریم به جان

هرچه جز میل دل او بسپاریم به باد!

آه! باز این دل سرگشته ی من یار آن قصه ی شیرین افتاد:

بیستون بود و تمنای دو دست

آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک خنده میزد ((شیرین)),

تیشه میزد ((فرهاد))

نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس.

نه توان کرد ز بی دردی شیرین فریاد.

کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است.

عشق در جان کسی ریختن است!

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست.

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن,

خواه با کوه درآویختن است!

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین,بینها یت زیباست!

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست,

جان چراغان کنی از عشق کسی.

به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابت بودت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی

سینه بی عشق مباد

 فریدون مشیری


comment نظرات ()
مرگ هوس باز
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۱

می سوزم  از گرمایه لبت

تنم آتش گرفت در آغوش هوس بازت

رهایم کن

زود است برای رفتن

رهایم کن

بگذار بوسه زندگی را بچشم

رهایم کن .....

ای مرگ هوس باز


comment نظرات ()
وه چه بیهوده
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۱

من برای این روزها اشک نمی ریزم، نه برای کارهای جاهلانه

نه برای حرفهای عاشقانه

من برای دلی اشک می ریزم

که خود نمیداند کدام محرکها را به امانت گرفته است

من برای خود اشک می ریزم

 که به دنبال محبت

همه جا رفت،

 به همه سر زد و آخر آن را در جایی یافت که گمان میکرد

آخر راه است

من برای آن روزهایی اشک می ریزم

 که باورهایم را قاب گرفتم و در اتاق دلم آویزان کردم

که هر کسی به این اتاق بیاید آنها را ببیند

ببیند که من برای خود چه خدایی ساختم

ببیند که " مطرب و درویش و حاجب را به این درگاه را ه نیست"

آری من آن حرفهای شیرین را قاب کردم

 تا روزی آنها را به همه نشان دهم

 و

 بگویم من آن بهشت کوچک را یافته ام. . . .

Image hosting by TinyPic

افسوس که دیر هنگامیست که آن حرفها دیگر برایم تکرار نمی شوند،

چه بایدکرد؟

 چگونه دیگر امید باید داشت به آن چشمها که روزی پر از التماس عشق بود؟

مرا چگونه میخواستی؟

چگونه می باید می بودم تا  از این وسوسه ها در امان باشم؟

من چه باید می کردم؟

و اکنون دیرهنگامیست گویی بیهوده میگریم . . . . . .


comment نظرات ()