شلم شوربا

دانلود تک آهنگهای زانیار خسروی
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٧


ادامه مطلب...
comment نظرات ()
زیـــارت قبـــول حاجـــی ...
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٧

 

حاج آقا ســـلام

شنیدم حاج خانم برای چنـــدمین بار دلــش هوس طواف کعبه را کرد

 وشما هم از خـــدا خواسته لبیک گفتید

با هم راهـــی شدین

حاجی مکه خـــوش گذشت؟

فکر کنم دینتــــان کامل شد

سنگ هایتان را به شــــیطان زدید؟

حاجی جان سوغاتی شما و حاج خانــــم برای ندامت میدهند؟

حاجی ،لبـــاست از جنس اعـــلاست؟

حاج آقـــا عجب دمـــپایی سفیدی!

سفر چطـــور بود حـــاجی؟

خوش گـــذشت؟

شنیدم حاج خانم خیـــلی ولخرجی کرده و

 چنــدتا النگو و سینه ریز گـــران قیمت خریده است

ارزونی وجودشون دارنــــگی و برازندگی

ولی حاجــی جان،

 خبر داری آقا رضا –همین هــــمسایه چند خانه بالاتر-

کلیه اش را فروخـــته تا بـــرای دخترش جهیزیه بخرد؟

چند روز پیش شنــــــیدم دختری از ساکنین همین خیابون

 برای پرداخت هزینه بـــــیمارستان مادرش خودش را فروخت

آن رضا و اون زن را بیـــخیال به من و تو چه ربطی دارد؟

حاجی شنیدم دیشب شــــام مفصلی به مهمانها دادی،

 چند کودک گرسنه دم در هــــی اذیت میکرند و غـــذا میخواستند

آنها را دیـــدی حاجی؟

با حرفام ســــرت را درد نیاورم حاجی جان،

فقط خواستم بگم : زیارتــــ قبولــــ حاجیـــ !!


comment نظرات ()
iTunes 11.1.3 (32-bit)
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٤

 

برنامه آیتونز 11.1.3 (32 biit) 

Download

94.06MB

برنامه آیتونز 11.1.3 (64 biit) 

Download

95.75MB

 

 برگرفته از سایت :

http://www.filehippo.com

 


comment نظرات ()
سرنوشت هیتلر
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٤

فرارو نوشت:  آدولف هیتلر رهبر آلمان نازی به همراه اوا براون معشوقه اش در ۱۶ ژانویه ی ۱۹۴۵ و پس از پیروزی های متعدد متفقین در اروپا به "فوهرر بانکر" پناهگاه زیر زمینی خود در برلین نقل مکان کرد و از آنجا هدایت جنگ را انجام می داد.


ادامه مطلب...
comment نظرات ()
A sleeping baby
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٧

(ballpoint pens)

 


comment نظرات ()
How to change the world. Simple as that.
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٧


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٧

توان زندگی، به چگونگی نگریستن ما به زندگی بسته است. شعور یک گیاه، در وسط زمستان، از تابستان گذشته نمی آید، از بهاری می آید که فرا خواهد رسید. گیاه، به روزهایی که رفته اند، نمی اندیشد، به روزهایی می اندیشد که خواهند آمد. اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد، چرا ما انسانها باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آنچه که می خواهیم، دست می یابیم؟...

"جبران خلیل جبران "


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٧

 

حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر دلهره است!

حمید مصدق


comment نظرات ()
آیا میدانید چرا به لوله ای که آب از آن خارج می شود می گوییم "شیر"؟
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٧

 


در سال های دور ایران؛ تنها دوشهر بیرجند و تبریز آب لوله کشی داشتند
که آن صنعت را از روسیه به امانت برده بودند. و در کلان شهری مثل تهران مردم از آب چاه که تمیز و سالم نبوداستفاده می کردند.
در شهر تهران تنها سه قنات وجود داشت که آن هم متعلق به سه سرمایه دار تهرانی بود. یکی از این قنات ها که به سرچشمه معروف بود (وهست) متعلق به سرمایه داری بود که بچه دار نمیشد.
او نذر کرد اگر بچه دار شود؛ برای تهرانیان آب لوله کشی فراهم کند. پس از مدتی بچه دار شد و برای ادای نذرش به اتریش رفت تا مهندسانی را از آنجا برای لوله کشی آب بیاورد.
در هر کشوری حیوانی که برای آنها نماد و سمبل است را بر سر خروجی آب می گذاشتند. مثلا در فرانسه سر خروس استفاده می کنند. او دید در اتریش، هر جا خروجی آب است؛ سردیسی از شیر هست. پس بر سرچشمه آب که برای مردم فراهم کرد، سر شیری گذاشت. و مردم هروقت برای برداشتن آب به آنجا می رفتند ومی گفتند:


رفتیم از سر شیر آب آوردیم!


comment نظرات ()
ریشه در خاک - شعری از زنده یاد فریدون مشیری
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٧

 

تو از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد و
اشکِ من تو را بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده‌ست.
دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده‌ست.
غم این نابسامانی همه توش و توانت را زتن بُرده‌ست!

تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفانِ بنیان‌کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است!
تو را با برگ‌برگِ این چمن پیوندِ پنهان است.

تو را این ابر ظلمت‌گستر بی‌رحم بی‌باران،
تو را این خشک‌سالی‌های پی در پی،
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران،
تو را تزویر غمخواران،
ز پا افکند!
تو را هنگامۀ شوم شغالان،
بانگ بی‌تعطیل زاغان،
در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاک نجیبِ خویش،
که از آن سویِ گندم‌زار،
طلوع با شکوهش خوش‌تر از صد تاج خورشید است؛
تو با آن گونه‌های سوخته از آفتابِ دشت،
تو با آن چهرۀ افروخته از آتش غیرت،
ـ که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است،
تو با چشمانِ غم‌باری،
ـ که روزی چشمۀ جوشان شادی بود و، ـ
اینک حسرت و افسوس، بر آن
سایه افکنده‌ست خواهی رفت.
و اشکِ من تو را بدروردخواهد گفت!

من اینجا ریشه در خاکم.
من اینجا عاشق این خاکِ از آلودگی پاکم.
من اینجا تا نفس باقی‌ست می‌مانم.
من از اینجا چه می‌خواهم، نمی‌دانم!
امید روشنایی گرچه در این تیره گی‌ها نیست،
من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه می‌رانم.
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهی
گُل بر می‌افشانم.
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید.
سرود فتح می‌خوانم،
و می‌دانم
تو روزی باز خواهی گشت!

1353
فریدون مشیری


comment نظرات ()
کباب تابه ای با رویه ی سبزیجات
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦

 



ادامه مطلب...
comment نظرات ()
شعری زیبا از زنده یاد حمید مصدق
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦

این شعر زیبارو تقدیم میکنم به یگانه ستاره ی قلبم * ستاره *

 

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد،

که مرا

زندگانی بخشد

چشم های تو به من آرامش می بخشد.

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا

با تو شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی



comment نظرات ()
بابک خرمدین ابرقهرمان ایرانی
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦

بابک فرزند مرداس در منطقه آذربایجان به دنیا آمد و از همان ابتدای کودکی نشانه‌های نبوغ و دلاوری را از خود نمایان ساخت. وی رسم آزادگی و عیاری را افزون تر از نوجوانان روزگار خود آموخت تا واقعه ای را تاریخ رقم زند که همواره جاودان خواهد ماند .


ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦

هــے غـَریبــﮧ (!)
شـَب ِ عـَروسے کــُت و شـَلوار ِ سیــآهش رآ بـﮧ او بپـُوشــآטּ
رنـگ ِ سیــآه بـﮧ مـَـرد ِ مـَـטּ خـیلے مے آیـَد
بـَند ِ کـِروآتـش رآ خـُـودت سـِفت کـُـטּ
ایــטּ کــآر رآ دوسـت دآرد
وقـتے دستــآنت رآ مے گیــرد
خـُـودت رآ در آغـُـوش ِ او بے انـدآز
بــآ ایــטּ کــآر احســآس ِ آرآمـِش مے کــُند
زَحمـَت ِ تــآج ِ عـَروس رآ نــَکش
سـَلیقـﮧ اش رآ خـُـوب مے دآنـَم ، بـَرآیت گـِرفتـﮧ اسـت
خـُلآصـﮧ کـُنم غـَریبـﮧ
جــآטּ ِ تـُـو و جــآטּ ِ مـَـرد ِ مـَـטּ . / . . .


comment نظرات ()
اس ام اس خنده دار آذر ماه 92
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦

میگن آرامش یعنی هروقت قهر کنی ، مطمئن باشی کسی جاتو نمی گیره

ما که تا یه عشوه اومدیم طرف عروسی کرد رفت !

 

 


ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٥

بُت ها شکستنی بودند و
باور ها ماندگار...
چه ساده دل بود ابراهیم...


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٥

جایت را با دیگرى پر میکنند ...
احساس.......سیرى چند؟!؟
آدم هاى عجیبى دارد اینجا!!
دوستى هایشان ناگهانى ست ،
دلبستن هایشان غریب است ،
...و رفتنشان آشنا.....!!


comment نظرات ()
وصیتنامه !
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٩

اینجانب در کمال صحت عقل این متن را که در اصطلاح به آن وصیتنامه می گویند، می نویسم و  با ارزشترین اموال زندگیم را قسمت می کنم. از زندگی حرفی جز آه برایم باقی نماند وتنها چیزی است که می خواهم در آغوشم بگذارید و به خاک بسپارید ، باشد که دیگر نصیب هیچ بچه ای نشود، باشد که دیگر نصیب هیچ یک از دوستانم نشود که دایره ای به وسعت انسانهای دنیا را شامل می شود، باشد که دیگر هیچ بی وطنی دل وطن پرستی را مملو از آن نکند. عشقی را که پدر و مادرم به من داشتند به تمام فرزندان داریوش می سپارم تا بدانند در سخت ترین لحظه ها، گرمای دلشان به موهبت آن عشق بی پایان است و کشورم را از چنگال پسر ناخلف کوروش رها سازند. گرمای داغ کویر را به دل دوستانم می سپارم تا لحظه ای دوری عزیزانشان را حس نکنند. زمانی می اندیشیدم که بدنم را نصیب رگبار گلوله های مهاجمان وطنم می کنم ولی در دوره ای زیستم که گلوله ها از سلاح کسانی شلیک شد که گمان می کردم در آن دفاع هم رزمانم خواهند بود پس بدنم را به دست سخت ترین شکنجه گرها و سربی ترین گلوله های بی وطنان می سپارم تا دوستانم مجالی برای زیستن داشته باشند. آزادیم را به اوین می بخشم تا دیگر آن را به زور از کسی طلب نکند و تنها یک چیز برایم باقی ماند که نمی توانم آن را از خود دور کنم، عشق.عشقی که به خانواده ام دارم. تمام کسانی که می دانند و می خواهند عضوی از آن باشند تا  در خانه ام که به وسعت ایران آباد است به آسایش در آن زندگی کنند. باشد آنچه که آرزوی من بود حال شما باشد


comment نظرات ()
هرگز نخواب کوروش
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٩

هرگز نخواب کوروش
دارا جهان ندارد
رستم در این هیاهو
گرز گران ندارد
روز وداع خورشید
زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان
نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا
نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما
تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها
برکام دیگران شد
دارا کجای کاری؟
دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند: اینجا خدا ندارد
هرگز نخواب کوروش
ای مهر آریایی
بی نام تو وظن نیز
نام و نشان ندارد


comment نظرات ()
نظر یک ریاضیدان در باره زن و مرد
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦

اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1

اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم = 10

اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =100

اگر دارای (اصل و نسب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =1000

 

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست پس ان انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت


comment نظرات ()
فریب
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦

پسر جوان و زیبارویی بود که فکر می کرد باید با زیباترین دختر جهان ازدواج کند.اوفکر می کرد به این ترتیب بچه هایش زیباترین بچه های روی زمین می شوند....پسر مدتی بااین فکر در جستجوی همسر یکتایی برای خودش گشت.طولی نکشید که پسر با پیرمردی آشنا شد که سه دختر باهوش و زیبا داشت.

پسر ازپیرمرد درخواست کرد که با یکی از دخترانش آشنا شود.

پیرمرد جواب داد: هیچ یک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که می خواهید آشنا شوید.

پسر خوشحال شد. دختر بزرگ پیرمرد را پسندید و باهم آشنا شدند.

چند هفته بعد، پسرپیش پیرمرد رفت و با مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خیلی زیبا است، اما یک عیب کوچکدارد. متوجه

نشدید؟! دخترتان کمی چاق است.

پیرمرد حرفش را تایید کرد و آشنایی با دختر دومش را به پسر پیشنهاد داد.

پسر بادختر دوم پیرمرد آشنا شد و به زودی با یکدیگر قرار ملاقات گذاشتند.

اما چند هفته بعد پسر دوباره پیش پیرمرد رفت و گفت: دختر شما خیلی خوب است.

امابه نظرم یک عیب کوچک دارد. متوجه نشدید؟! دخترتان کمی لوچ است.

پیرمرد حرف او را تایید کرد و آشنایی با دختر سومش را به پسر پیشنهاد کرد.

به زودی پسر با دختر سوم پیرمرد دوست شد و با هم به تفریح رفتند.

یک هفته بعد پسر پیش پیرمرد رفت و با هیجان گفت: دختر شما مثل یشمِ بی لک است.همان کسی است که دنبالش می گشتم. اگر اجازه دهید، به رویایم برسم و با دختر سوم تان ازدواج کنم!

چندی بعد پسر با دختر سوم پیرمرد ازدواج کرد. چند ماه بعد همسرش دختری به دنیاآورد.

اما وقتی که پسر صورت بچه را دید، از وحشت در جایش میخکوب شد.

این زشت ترین بچه ای بود که به عمرش می دید. پسر بسیار غمگین شد و پیش پدر همسرش رفت وبا گِله گفت: چرا با این که هر دوی ما این قدر زیبا و خوش اندام هستیم، ولی بچه ما به این زشتی است؟

پیرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسیار خوبی بود.

اما او هم یک عیب کوچکداشت. متوجه نشدی؟!

او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود!!!

----همگان را برای مدتی و برخی را برای همیشه می توان فریفتاما همگان را برای همیشه هرگزمواظب باشید فریب نخوریددر انتخاب ملاکهای ازدواج دقت کنید.


comment نظرات ()
دلبری موقوف - بهرنگ قاسمی
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦

بادبان ها را بکشید

 

حال و هوای دل باز طوفانیست...

 

بگذارید به تلاطم بیافتم همچون موج.

 

باران عاشقی می بارد به اندام چوبی و چروکیده تن بی یارم.!

 

 

بدون حضور غم, از لنگر گاه بی کسی ام عبور می کنم امشب.

 

میروم ،می تازم بی پارو بهر او...!

 

عشق چیز دیگریست ,خودش می داند...!

 

 

 

 

 

بادبان ها را بکشید

 و به آفتاب بگویید

خیال تابیدن را ز سرش بیرون باندازد.

 

حرف ما طولانیست،روح دل بارانیست

 

راستی..!

 

مراسم آشتی کنان باران و عاشقی ام هست

 

خودش میداند

 

آهای پری های دریایی...!

 

دلبری موقوف

 

نگار من, شاه ماهی حادثه ساز خاطرات کودکی ام هست

 

حرف ما طولانیست،روح دل بارانیست

خودش میداند


comment نظرات ()
آهای دیوانه! - بهرنگ قاسمی
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٥:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦

در با تو بودن های خیالی پرسه میزنم..!

 

لبخندهای پی در پی،دزدکی نگاه کردن هایم به چشمانت..

 

رنگ عوض کردن هایم وقتی لبخند می زنی..!

 

 

نمی دانم چرا به جای تو فکر میکنم!?!

 

احساس می کنم دوستم داری اما به رویم نمی آوری

 

چه حدیث های نا گفته ای که بهر گیسوانت،مهربانیت نسروده ام.

 

اما مجال گفتنم نیست که نیست...!

 

نمی دانی که چقدر دست و پایم گم میشود وقتی می بینمت...!

 

چقدر دلگرم نوازشت میشوم ای زیباترین یار!

 

میخواهی کمی صمیمی تر باشیم ؟

 

بیخودی بخندیم برای هم؟

 

میخواهی کمی....

 

کمی که نه،زیاد کودکوانه رفتار کنیم؟!

 

 

چرا شرمانه با آن حالت معصوم دخترانه ات میخندی؟

 

دیوانه ام مگر؟!

 

دلت چرا لک نمی زند به بوسه هایم؟ چرا آغوشم را پس میزنی؟

 

نکند قهری با من ای دلبرک طناز؟

 

اصلا یا جای من هست در کنارت یا جای یادم..!!!

 

 

 

دیوانه میشوی.....

 

 

ای جان دلکم

 

....بیا

 

......بیا

 

 در آغوشم تا بگویم که

 

 

چقدر...............! ...........................

 

جانم؟

 

 

چقدر چی؟

 

دوباره میخندی...!!

 

 

آهای دیوانه!

 

دستم را نمیگیری؟

 

راستی!

 

آن انگشتری را که از خوشه های گندم برایت ساخته بودم را دوست داشتی؟

 

میخواهی بخندانمت؟

 

بروم بالای درخت؟!

 

فریاد بزنم که دوستت دارم؟!

 

همانند فیلم های هندی میخواهی قهرمانانه با خودم برمت به شهر عشق؟"

 

دوباره خندیدی....!

 

درست هست که خیال برداز زلفهایت هستم ای نگار

 

اما بدان دیوانه وار در حقیقت دوستت دارم!

 

جانم؟!

 

دوباره بگویم؟

 

مگر نشنیدی؟

 

آهان فهمیدم!

 

چشم دوباره میگویم اما می دانم که می دانی!

 

دوستت دارم ،در حقیقت دوستت دارم


comment نظرات ()
از خونتون بیاین بیرون
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦

آهنگ زنجیری (زنده یاد فرهاد)

 

 

خسته ام از همه ، خسته از دنیا
آسمان بشنو از ، قلب من این صدا
زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم
بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو

درهم مشکن زنجیر مرا ، بهتر که شوم رسوا
آن دم که دگر با دست شما ، پنهان شوم از چشم دنیا

* * * * *

خسته ام از همه ، خسته از دنیا
آسمان بشنو از ، قلب من این صدا
زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم
بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو

 


comment نظرات ()
قاصدک
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما، ‌اما
گرد بام و در من
بی‌ثمر می‌گردی

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک
در دل من همه کورند و کرند

دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می‌گوید
که دروغی تو، دروغ
که فریبی تو، فریب

قاصدک هان،
ولی... آخر... ای وای
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم...
خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند

مهدی اخوان ثالث


comment نظرات ()
گم شدن... ( نثر )
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢

دلم خیلی واسه خودم تنگ شده....
نمی دونم تو کدوم کوچه گمش کردم....
آخرین بار توی یه کوچه با دیوارهای قدیمی با اصالت و فرهنگ با هم بودیم....
من بودم و خودم....
مست از نسیم عشق به باهم بودن فکر می کردیم....
هر دری رو واسه پیدا کردن دلبر می زدیم...
گاهی من خسته می شدم و گاهی اون....
اما گاهی من به اون دلداری می دادم و گاهی اون به من...
نجوا کردن رو دوست داشتیم.....
می گفتیم و می گفتیم.... از عشق ... دل .... بودن.... و ماندن....
گاهی تنها نسیمی که گلبرگی رو نوازش کرده بود افکار آتشین مارو خنک می کرد...
راه عاشق بودن رو بلد بودیم....
می دونستیم عشق چند بخشه....
بخش اول... معرفت.... بخش دوم جنون... و بخش  آخر فنا....
ولی یهو هوا سرد شد...
تاریک شد...
کوچه گم شد....
شعله ها خاموش شد و من گم شدم....
و از اون روز دیگه کسی منو ندید..
نفهمید...
و نخواست..
حالا من گم شدم

و تو تاریکی گم شدن

تنها آوازه خوانی تنهام....

 


comment نظرات ()
مرد در چمنزار
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٠

مرد نجوا کرد : «خدایا با من صحبت کن» ، یک چکاوک آواز خواند ولی مرد نشنید.

پس مرد با صدای بلند گفت : «خدایا با من صحبت کن» ، آذرخش در آسمان غرید ولی مرد متوجه نشد.

مرد فریاد زد : «خدایا یک معجزه به من نشان بده» ، یک زندگی متولد شد ولی مرد نفهمید.

مرد نا امیدانه گریه کرد و گفت : «خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم» پس خدا نزد مرد آمد و او را لمس کرد.

ولی مرد بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد!!

نویسنده : صحرا


comment نظرات ()
هزار دستان (امیر جاهد)
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۸

هزار دستان به چمن دوباره آمد به سخن
که ای خسته از رنج دی ببین جشن گلهای من
بکن دل ز نقدینه جان بنه در کف می فروش
کنار گل و لاله دوجامی بزن
بنوش و چشم از مهر و مه بپوش مکش منت آسمان به دوش
مده دست به دست بی نمک نمک جز لب با نمک
جزای کردار ستم پیشگان دهد نفخه صور
دوای درد دل دلدادگان بود شور نشور
بسوزد از شر بشریکسر خشک و تر نماند آخر زین حیوان اثر
نیرزد این جهان بدین که بهر دل دل شکنی برون کنی پیرهنی از تنی
مکن این طنازی باما عبث به خود می نازی جانا
ازین بلند پروازی دانم کاخر شکار بازی جانم
همه شب سر بردن به یک دل دوجا نگران کاین دوران نماند به جا
تو مشو مایه آوارگی دست من و دامان تو
بنما چاره بیچارگی ما و عهد وپیمان تو
ریشه گر حاصلش این بار نیست تومده لاله دگر خار نیست
جاهد این میکده را آب گرفت کس در این معرکه هشیار نیست.

نویسنده : صحرا


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤

طپیدنهای دل ها ناله شد اهسته اهسته
رساتر گر شود این ناله ها فریاد می گردد
به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن زانرو
خرابی چون که از حد بگذرد اباد می گردد


فرخی یزدی


comment نظرات ()
شعر اعتراض نکردم از برتولت برشت
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند

من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .

پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند

من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .
 

آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند

من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم

سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید

کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .

سرانجام به سراغ من آمدند

هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳

اینم آهنگ یار دبستانی من با صدای آقای منصور تهرانی

 

یار دبستانی من


comment نظرات ()
قصه گو
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤

 

یکی بود یکی نبود

غیر خدا هیچکی نبود

زیر این چرخ کبود

دیگه قصه ای نبود

قصه گو چند سال پیش

 

عمرش و داد به شما

کتاباش همه پاره شدن

طبق طبق سوخته شدن

اون روزا تو ده ما

قصه گو وقتی میشس قصه بگه

بچه ها دور و برش جم میشدن

سر تا پا گوش میشدن

قصه گو قصه می گف

قصه حاکم بد

همه رو کرده اسیر

یه روز از همون روزا

قصه گوی ده ما

 

دیگه قصه ای نگف

قصه گو اسیر حاکم شده بود

قصه هاش طناب دارش شده بود

قصه گو نبود قصه بگه

قصه حاکم بد

 

همه رو کرده اسیر

اما حاکم هنو بود

قصه ها تموم نشد

قصه گو ولی نبود

...


comment نظرات ()
سر کلاس نقاشی
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤

خورشید خانم چارقد مشکی نمی خواس
مثل شما با این سر و شکل و لباس
کپه نور ما سبک تر از هواس
خورشید خانم رهاتر از من و شماس

هر کی می خواد با کلاشی
سر کلاس نقاشی
پیرهن گلدار نکشیم
خاطره یار نکشیم
درخت سر باز نکشیم
بد تر از اون ساز نکشیم

باید بدونه عاقبت
دو بال پرواز می کشیم
درای این مدرسه رو
رنگی و دلباز می کشیم
رو کاغذای بی صدا
ساز می کشیم ٬ ساز می کشیم


comment نظرات ()
سروده ای از فردوسی بزرگ که درود و داد و دَهِش یزدان بر او باد
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٤

سروده ای از فردوسی بزرگ که درود و داد و دَهِش یزدان بر او باد

در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود

چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان

همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک

پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد

بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود

کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما

که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان

چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار

نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟

به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود

در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت

گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر

نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت

از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت

از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد

چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند

به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم

بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است

بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧

از باده مدهوشم کنید                    از باده مدهوشم کنید

من همان مجنون مست یاغی ام

روز و شب محتاج جام باقی ام

یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقی ام

در خرقه پنهان می کنم

می را کتمان میکنم

ترک ایمان میکنم

هی بشکنم پیمان و هی تجدید پیمان می کنم

ترک ایمان می کنم

از باده مدهوشم کنید                    از باده مدهوشم کنید

پندم ای زاهد مده    پندم ای زاهد مده

با که گویم   با که گویم

من نمی خواهم نصیحت بشنوم

آی آی مردم     پنبه در گوشم کنید

از باده مدهوشم کنید                    از باده مدهوشم کنید

دردی کشم   دردی کشم

بار رفیقان می کشم

پر می کشم همچون همای

در آتشم در آتشم در آتشم

ای وای و خاموشم کنید

از باده مدهوشم کنید                    از باده مدهوشم کنید

با که گویم   با که گویم

من نمی خواهم نصیحت بشنوم

آی آی مردم     پنبه در گوشم کنید

از باده مدهوشم کنید                    از باده مدهوشم کنید


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸

ما همیشه صداهای بلند را می شنویم ، پر رنگ ها را می بینیم، سخت ها را میخواهیم غافل از اینکه خوب ها آسان می آیند، بی رنگ می مانند، بی صدا می روند

***********

دراین بازار نامـــردی به دنبال چه میـــــــگردی؟ نمی یابی نشان هرگز تو از عشق وجوانمـــــردی! بروبگذر از این بازار'' از این مستی و طنـــازی! اگرچون کوه هم باشی در این دنیا تو می بـــــازی


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸

می دانی
پرنده را بی دلیل اعدام می کنی
در ژرف تو
آینه ایست
که قفس را انعکاس می دهد
و دستان تو محلولی ست
که انجماد روز را
در حوضچه شب غرق می کند

ای صمیمی
دیگر زندگی را نمی توان
در فرو مردن یک برگ
یا شکفتن یک گل
یا پریدن یک پرنده دید
ما در حجم کوچک خود رسوب می کنیم
آیا شود که باز درختان جوانی را
در راستای خیابان
پرورش دهیم

و صندوق های زرد پست
سنگین
ز غمنامه های زمانه نباشند؟
در سرزمینی که عشق آهنی ست
انتظار معجزه را بعید می دانم
باغبان مفلوک چه هدیه ای دارد؟

پرندگان
از شاخه های خشک پرواز می کنند
آن مرد زرد پوش
که تنها و بی وقفه گام می زند
با کوچه های ورود ممنوع
با خانه های به اجاره داده می شود
چه خواهد کرد
سرزمینی را که دوستش می داریم؟

پرندگان همه خیس اند
و گفتگویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی که عشق کاغذی است
انتظار معجزه را بعید می دانم

دوستت دارم عزیزم و منتظرت می مونم


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید و از این نفس ببرید

که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا

بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

بمیرید بمیرید و از این ابر بر آیید

چو زاین ابر بر آیید همه بدر منیرید

خموشید خموشید خموشی دم مرگ است

هم از زندگی است اینک ز خاموش نفیرید


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢۸

اى یار من اى یار من اى یار بی زنهار من

اى دلبر و دلدار من اى محرم و غمخوار من

 

اى در زمین ما را قمر اى نیمشب ما را سحر

اى در خطر ما را سپر اى ابر شکر بار من

 

خوش می روى در جان من خوش می کنی درمان من

اى دین و اى ایمان من اى بحر گوهر دار من

 

اى شب روان را مشعله اى بی دلان را سلسله

اى قبله ء هر قافله اى قافله سالار من

 

هم ره زنی هم ره برى هم ماهی و هم مشترى

هم این سرى هم گنج و استظهار من

 

چون بوسف پیغمبرى آیی که خواهم مشترى

تا آتشی اندر زنی در مصر و در بازار من

 

هم موسی اى بر طورمن عیسی هر رنجور من

هم نور نور نور من هم احمد مختار من

 

هم مونس زندان من هم دولت خندان من

والله که صد چندان من بگذشته از بسیار من

 

گویی مرا برجه بگو گویم چه گویم پیش تو

گویی بیا حجت مجو اى بندهء طرار من

 

گویم که گنجی شایگان گوید بلی نی رایگان

جان خواهم و آنگه چه جان گویم سبک کن بار من

 

گر گنج خواهی سر بنه ور عشق خواهی جان بده

درصف درآ واپس مجه اى حیدر کرار من


comment نظرات ()
خدایا کفر نمی‌گویم،
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،


چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟
!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی
.

خداوندا
!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی


‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌


و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته


به سوی ‌خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟
!

خداوندا
!

اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر


عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟
!

خداوندا
!

اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
.

خداوندا تو مسئولی
.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه دشوار است،


چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است


comment نظرات ()
دروغ میگن
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٧

شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ میگن      ادمای با وفا و مهربون دروغ میگن

اونا که میان به این بهونه که اومدن     از تو شهر قشنگ قصه ها دروغ میگن

اونا که فدات بشم تکه کلامشون شده     بزار بی پرده بگم که به شما دروغ میگن

اونا که با کتاب و ایه میخوان بگن     تا قیامت نمیشن ازت جدا دروغ میگن


comment نظرات ()
افسرده
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢

 

افسرده از این عشق رسوا میروم                         دلخسته از این بار غمها میروم

تنها شدم , تنهای تنها می روم                              ای با دل دیوانه ی  من آشنا

ای از من و افسانه های من جدا                           تنها شدم ، تنهای تنها میروم

ای همه خواب و خیالم                                       خواهم که باز آیی کنارم

                              روشن کنی شبهای تارم

بی تو من کسی ندارم                                         بیا دگر که بی قرارم

                             دور از تو امیدی ندارم

چشم مرا از گریه دریا می کنی                            با آشنا بیگانگی ها می کنی

                            با من چرا امروز و فردا می کنی؟

از زندگی سیرم نکن ای بی وفا                           آتش نزن قلب پر از عشق مرا

                          با من چرا امروز و فردا می کنی؟

ای همه خواب و خیالم                                     خواهم که باز آیی کنارم

                              روشن کنی شبهای تارم

بی تو من کسی ندارم                                        بیا دگر که بی قرارم

                             دور از تو امیدی ندارم


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦

من اگر روح پریشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازی دوران دارم
دل گریان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم
در غمستان نفسگیر، اگر
نفسم میگیرد
آرزو در دل من
متولد نشده، می میرد
یا اگر دست زمان درازای هر نفس
جان مرا میگیرد
دل گریان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترین انسانم
به وفای همه بی ایمانم
دل گریان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦

شکسپیر میگه: خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد


comment نظرات ()
کلاغ قارقاری
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۳

می گن کلاغ قارقاری
تو رو چه به باغ درباری
سکه نداری دون می خوای
عاشق مهربون می خوای

کاش بدونم دوستم داری
می گن که تو حق نداری
یک دلخوشی داشتم اونم
ازم گرفتن اجباری

پیقام رسید که اون ورا
جا نیست واسه کوچیک ترا
اهای کلاغ دیوونه
اونجا جای بزرگونه

کاش بدونم یک کسی هست
یک عمر میشه به پاش نشست
به پاش نشست و مرد براش
قارقاری کرد تو سرسراش

می گن باید فرار کنم 
دلمو آخه چی کار کنم
چه خاکی من بر سر این
تک دل بیقرار کنم

میگن کلاغ قار قاری
اخه تو رو چه به باغ درباری.........


پیقام رسید که اون ورا
جا نیست واسه کوچیک ترا
برو این ورا پیدات نشه
کسی عاشق صدات نشه
کور شو نبینی هیچکی تا
کسی شیفته ی نگات نشه

اهای کلاغ قارقاری...............................


comment نظرات ()
 
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۳

چارلی چاپلین به دخترش:

 

 تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده! هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگه دار اگر هم یه روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد به او بگو که تو را بیش تر از خودم وکمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم  .


comment نظرات ()
پری کوچک غمگین
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۳

” من
پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد ”

(فروغ فرخزاد )


comment نظرات ()
امشب در سر شوری دارم
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱

 

امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، رازی باشد با ستارگان
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم

از شادی پر گیرم که رسم به فلک
سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمان غوغا فکنم
سبو بریزم ساغر شکنم

امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم
با ماه و پروین سخن می گویم، وز روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها، می کاهم از غمها
ماه و زهره را به طرب آرم،از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لب ها، نغمه ای بر لب ها
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم

امشب در سر شوری دارم، امشب در دل نوری دارم
باز امشب در اوج آسمانم، رازی باشد با ستارگان
امشب یکسر شوق و شورم، از این عالم گوئی دورم


comment نظرات ()
می گو یند......
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱

می گویند هر چه عشق ورزی عاشقتر می شوی ٬ درست است

 

ولی گاه عشق می ورزم و عاشقتر می شوم . ولی عشقم در کنارم نیست.

می گویند برای عشقت نامه بنویس٬ درست است .

نامه نوشتم  ولی به دست کسی نرسید و نیامد و ندیدم ، از او سراغی  و پیامی

می گویند تو جویای او باش او هم جویایت خواهد بود و بهم خواهید رسید درست است.

جویا بودم ٬ جویا بود ٬ ولی هرگز به هم نرسیدیم و ندیدیم یکدیگر را .... .


comment نظرات ()
همه از عشق می گویند.......
نویسنده : محمد کاکاوند - ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۱

همه از عشق می گویند . کتابها٬ روزنامه ها و مجلات درباره عشق و جاودانگی

     آن سخنهای فراوانی را بیان می کنند با کلام نمی توان عشق را درک کرد .

 عشق یک تجربه است . تجربه ای که در غریزه دوست داشتن ریشه دارد و دوست داشتن ٬بخشی از طبیعت ما انسانهاست. انسان چیزهای را دوست دارد که نیازهای  او را تامین می کنند .این مرحله از دوست داشتن بر محور لذت ٬ وابستگی و زیبایی ظاهری تکیه دارد وعشق نا امید نمی شود...........

   گاهی دوست داشتن تحت تاثیر حس مالکیت وخود خواهی ما قرار می گیرد و

 انسان معشوق را زندانی خواسته های خود می کند و خواسته هایش را برمعشوق٬تحمیل می کند . این نوع دوست داشتن هراس جدایی را در پی دارد.........

  هنگامی که حس دوست داشتن بالغ تر می شود٬ انسان عاشق٬  مسئولیت پذیر و دلسوز میشود و وفا داری و درک متقابل در وجودش ریشه  می گیرند.

  اما این مرحله از دوست داشتن دقیبی را نیز سایه به سایه خودش پرورش می دهد.

 رقیب این نوع دوست داشتن ٬ حس نفرت است و به همین دلیل این مرحله هم به  عنوان عشق شناخته نمی شود.

   هنگامی که حس دوست داشتن از همه عواطف وآرزوهای شخصی آزاد شود ٬

 عشق رابه ارمغان می آورد . در عشق قضاوت و قیاس وجود ندارد در وجود عاشق  تمام نیاز ها به سکوت می رسند . هنگامی که ذهن عاشق از همه ترسها ٬ حسادتها ٬ خشمها و انتقام جوییها آزاد شود ٬ حس خلوص و عشق را در خود مشاهده می کند .

   بنا بر این تجربه عشق. به خود فرد بستگی دارد . نه  راهنمایی وجود دارد٬ نه معلمی ٬ نه تعریفی..... آن چه که هست تنها یک تجربه است................. .

           

                                                                               پیام مهر(مایا)


comment نظرات ()